کدخبر:
52890
تاریخ انتشار:
۴ آذر ۹۷
چاپ
چاپ
|
0 نظر
چاپ
نام نویسنده
:

باز همان کن که ره مردان همین است ولاغیر

زمانی برایت کارتون کشیدند؛ قطاری درست کردند و گفتند راهی گیلان است. لذت بردند از وصل تو بدان و تو سوار بر قطاری کارتونی راهی گیلان بودی! حتی با شنیدن سوت قطار هم باز به سراغت آمدند و این بار تصویر قطار پارک کودک برایت نقاشی شد! چرا؟

زمانی دیگر از تک لحظه خستگی های شبانه روزیت نگذشتند، کوه ساختند و در کوی و برزن کوس رسوایی زدند که هین بود رستم دستان تان! ندیدند که یک تنه به موج زده ای و چرا! برخی ندیدن ها مغز آدمی را می فشرد و اینها آهن را پولاد می کند اما با آن ندیدن ها که قلب آدمی را در خود می فشرد چه باید کرد؟ تو چه کردی؟ باز همان کن که ره مردان همین است ولاغیر.

وقتی دیگر چه ناجوانمردانه لحظه تصویر دردهایت را آنگاه که در سوگ عزیزانت بودی، قابی ساختند برای هر آنچه کشیده ایم و می کشیم، از اوست که بر ماست و… با چنین تصویرسازی هایی از سوی عامه مردم خیال مان نبود اما وقتی یک به اصطلاح روشنفکر یا هر چیزی شبیه آن می سازد باید مانند افلاطون بر جهل اش غصه خورد یا غیض اش؟ به قولی با ندانستن می شود کاری کرد اما با ندیدن و نخواستن ندیدن چه باید کرد؟ تو چه کردی؟ باز همان کن که ره مردان همین است ولاغیر.

آن زمان که بوران برف بود و سیلاب سیل؛ تو در کنار مردم بودی از پاس صبح تا شام شب و من می دانم که پس از آن چه بر تو گذشت. نگفتی و آنها ندیدند. نباید می دانستند و می دیدند. تو می دانستی برای چه آمده ای، کاش آنها هم می دانستند. سخت است گذر کردن، چه بدانند و چه ندانند. تو چه کردی؟ باز همان کن که ره مردان همین است ولاغیر.

آن زمان که صدای شان را بر تو فرود آوردند از تو جز لبخند ندیدند و جز نیکو سخنی نشنیدند. مگر از تو غیر این سراغ می رفت که هر آنکس پدری بداند چنین کند و تو چه خوب می دانستی. حتی وقتی خواستند دیده شوند یا بزرگ بنمایانند سراغ تو را گرفتند. زدند و گفتند، بریدند و دوختند از تو اما جز تبسم کسی چیزی ندید. نه زدی بود و گفتی، نه بریدنی و دوختنی. ماندی و پدری کردی. باز هم همان کن که ره مردان همین است ولاغیر.

من می دانم وقتی سوار قطاری بودی و سوتش را شنیدی و مردم شنیدند در اندرونت چه گذشت. همان قطاری را می گویم که برای اتمامش بارها به گیلان آمدی؛ چه زمانهایی که می آمدی و مردم می دانستند و چه زمانهایی که می آمدی و کسی نمی دانست آمده ای. تو را نمی دیدند اما تو بودی. تو می دانی که برخی برای دیده شدن ها چه می کنند. تو چه کردی؟ باز همان کن که ره مردان همین است ولاغیر.

دیدی که چقدر لذت بخش بود لبخند نشاندن بر لبان مردم. قطار یکی بود. در آزادراه هم آمدی تا لبخند ببینی. بگذریم که با تو چه کردند و بگذریم که تو با آنها چه کردی. بگذار بگذرد که ره دراز است و فرصت لبخند ها بسیار؛ از فاضلاب و تالاب و پسماند گرفته تا رودخانه ها و کمربندی شهر. برای قطار چه کردی؟ باز همان کن که ره مردان همین است ولاغیر. می دانم با خواندن این سطور باز هم بر تو خواهند تاخت و هم بر من. پیشتر چه کردی؟ باز همان کن که ره مردان همین است ولاغیر.




باز همان کن که ره مردان همین است ولاغیر
#هادی نوری #باز همان کن که ره مردان همین است ولاغیر


مطالب مرتبط

پاسخ دهید
نشانی پست الکترونیک شما محفوظ خواهد ماند - وارد کردن نام، پست الکترونیک و وبلاگ اختیاری است

 
نام
پست الکترونیک
وبلاگ
پربیینده ترین عناوین
پربحث ترین عناوین
آخرین خبرها
پربازدیدترین خبرها
تازه ترین خبرها
پربحث ترین ها

کليه حقوق اين سايت متعلق به وبسايت خبري-تحليلي خزرآنلاین مي باشد و استفاده از مطالب آن با ذکر منبع بلامانع است.
52890 2