دانشکده های من
دانشکده های من

نمی شناختمش. اکبر محبوبی فر را می گویم.سالها پیش یکی دوتا کار از سریالهایش را در شبکه باران دیده بودم.خدایش بیامرزد اما خوشم نیامد.چرایش بماند. تابستان۸۲ بود که تازه تحریریه روزنامه “نقش قلم”را تحویل گرفته بودم.تیم تحریریه جوانی بودیم و دنیای ما با نسل قدیم متفاوت. یکی دوباری دفترمان آمد بخاطر همان ذهنیتی که از […]

نمی شناختمش. اکبر محبوبی فر را می گویم.سالها پیش یکی دوتا کار از سریالهایش را در شبکه باران دیده بودم.خدایش بیامرزد اما خوشم نیامد.چرایش بماند.

تابستان۸۲ بود که تازه تحریریه روزنامه “نقش قلم”را تحویل گرفته بودم.تیم تحریریه جوانی بودیم و دنیای ما با نسل قدیم متفاوت.

یکی دوباری دفترمان آمد بخاطر همان ذهنیتی که از هنرمند صداوسیمایی”داشتیم (آنوقتها ما آنطور فکر میکردیم وایراد از ما بودنه مرحوم محبوبی) ارتباطی بین مان برقرار نشد.یکی از شعرای جوان را مسئول صفحه فرهنگی کرده بودم و طبعا سلایق مرحوم محبوبی باسلایق آن روزهای شاعر جوان فاصله داشت-آن شاعر وروزنامه نگار روشنفکر، بعدها راه عافیت در پیش گرفت و حالا در میانسالگی یکی از صاحب منصبان تراز اول اقتصادی استان است- خب روزگار است دیگر،آدمها حق انتخاب دارند،بگذریم.

گاه و بیگاه در آیینهایی که برای مطبوعات گیلان برگزلر می کردند می دیدمش،با همان شمایل همیشگی(چهره بشاش و موهای سپیدو محاسن مرتب)

گذشت و گذشت تا اینکه خبر فوتش را خواندم.باورم نمیشد، مگر محبوبی چندسالش بود؟چرا گذشت ایام برای من دورودیر نیست؟ اینقدر زود گذشت؟ واقعا۱۸سال پیش بود؟!نمی توانم اندوهم از رفتن یک هنرمند را پنهان کنم و اندوهگینتر اما وقتی می شوم که

رفتار شهرداری رشت با خانواده این پیشکسوت هنرمندرا دیدم.نمی دانم آیا شهردار رشت تفاوت میان”ارزش”و “قیمت”را می داند یانه؟اکبر محبوبی فر کار ارزشمنری می کرد چون فعال”فرهنگی”بود همان طور که خیلیها”قیمت”کارشان بالاست چون فعال”اقتصادی”هستند.

آقای شهردار،می دانید چرا”قیمت”ریال دربازارها اینقدربی”ارزش”شده است؟ به این دلیل که “متولیان اقتصاد ملی”قدر اش را ندانستند.اگر پول ملی پشتوانه میخواهد تا ارزش داشته باشد بدانید که ساختمانهای این شهرهم به اعتبار اکبر محبوبی ها صاحب خاطره وپشتولنه می شوند و هویت و”اعتبار” می یابند.برادر عزیز؛اگر نام”جهانگیر سرتیپ پور”دراین شهر ماندگار شد نه به اعتبار میزو منصب شهرداریست که بسیارها پیش و پس از او آمدندو رفتند.اوماندگار شد چون”فعال فرهنگی”بود.می فهمید؟فعال فرهنگی….

بزرگوار،محبوبی فر به گردن این شهر حق دارد،دستکم به قاعده ی یک قبر!چطور به خودتان اجازه می دهید از خانواده اش بابت خانه آخرت، درهم و دینار مطالبه کنید؟اگر اقتصاد این شهر فقیر است آدمهای اینجا “حقیر” نیستندبه همین دلیل شورا مصوبه می دهدوبالا دستش هم تصویب می کند که”هنرمند”این دیارآبرومندانه به آن دنیا برود.حواستان هست چه به روز “ارزشهای”این سامان می آورید؟

امروز خبر واکسینه کردن خبرنگاران گیلانی با واکسن ایرانی را خواندم و خدارا شکر کردم عضو خانه مطبوعات نیستم.لابد می دانید چه خبراست….

نمی دانم تعمدی درمیان هست یانه؟اما طوری شما صاحب منصبان،شرایط را مدیریت می کنید که اهل قلم راه خود از فرهنگ جدا کنند. برادر عزیز؛پل بستن از روی قلم برای رسیدن به منصب درتوان ما نیست.دنیا و جوف آن هم متعلق به خودتان.ازاین دنیا به قاعده “یک قبر”هم حق اهل فرهنگ نیست؟

چنان قحط سالی آمد اندر دمشق/که یاران فراموش کردن عشق؟
*تیتر برگرفته از کتابی به همین اسم اثر ماکسیم گئورکی است.

بیشتر بخوانید:
یک بام! دو هوا!!
  • نویسنده : مسعود مجاوری