«فریده» و حسرتی که بر دلش مانده/کاش پدرم در مناطق جنگی جا مانده بود
«فریده» و حسرتی که بر دلش مانده/کاش پدرم در مناطق جنگی جا مانده بود
خزر: می خواهد هفته ای یکی دوبار برود روی مزارش و یه دل سیر با او حرف بزند. از نزدیک. دستش را بگذارد روی سنگ سرد قبرش و با انگشت اشاره لای نوشته هایش را پاک کند... لای غبار تاریخ تولدرا، لای تاریخ شهادت را...

به گزارش خزرآنلاین، نوشین کریمی؛ دختر است دیگر، بابایی. پدرش را می خواهد، حالا که از آغوشش دور مانده حداقل می خواهد هفته ای یکی دوبار برود روی مزارش و یه دل سیر با او حرف بزند. از نزدیک. دستش را بگذارد روی سنگ سرد قبرش و با انگشت اشاره لای نوشته هایش را پاک کند…. لای غبار نشسته بر تاریخ تولد را، تاریخ شهادت را. علف های هرز دور مزار را بکند و خاک گلدان های اطرافش را زیرو رو کند و آب بریزد و جارو بزند و بطری گلاب را خالی کند و بنشیند و خاطره هایی که می توانست با بابا داشته باشد خیال بافی کند….

«فریده» و حسرتی که بر دلش مانده/کاش پدرم در مناطق جنگی جا مانده بود

 

می گوید من تقریبا یکسالم بود که بابایم شهید شد. تک فرزند بودم. برادر و خواهری نداشتم.

پای حرف ها و درد دل های «فریده» دختر شهید «محمد شمسی» نشسته ام که از حسرتی که سال ها بر دل خودش و خانواده اش مانده به خبرنگار خبرگزاری شبستان می گوید: پدرم از شهدای جنگ تحمیلی است که در سال ۶۱ در منطقه جنگی سرپل ذهاب به درجه رفیع شهادت نائل شد.

وی با بیان اینکه بعد از شهادت پدر، پیکرش را در زادگاهش یعنی منطقه دور افتاده سیاهکل بخش پیرکوه روستای پیشکلیجان دفن کردند افزود: متاسفانه در زمان حادثه زلزله رودبار در سال ۶۸ کل محل با خاک یکسان شد و همه مردم محله را به بالا دست محل، به فاصله حدود یک کیلومتر انتقال دادند اما متاسفانه قبر و مزار شهید در همان جا به صورت خرابه و ویران شده، رها شد.

شمسی تصریح کرد: تا کنون در این سال ها هیچ کاری برای انتقال مزار پدرم و مادرش که آنجا دفن است، از هیچ سازمانی انجام نشده است، گرچه کلی نامه نگاری و تقاضا از بنیاد شهید، دفتر ریاست جمهوری، فرماندهی کل ارتش و سپاه، استانداری، فرمانداری و نمایندگان مردم در ادوار گذشته و حال داشتیم اما متاسفانه هیچ عکس العملی از کسی ندیدیم.

«فریده» و حسرتی که بر دلش مانده/کاش پدرم در مناطق جنگی جا مانده بود

وی با اشاره به اینکه پدر بزرگم سال ها نتوانست به مزار همسر و به زیارت فرزند شهیدش برود و این آرزو در دلش باقی ماند تا اینکه دوسال پیش فوت کرد، گفت: هیچ جاده و راهی به سمت مزار وجود ندارد، فقط یک راه صعب العبوری است که واقعا حرکت در آن مسیر به سختی انجام می شود.

شمسی اضامه کرد: این راه به صورت یک نهر آب، خیس، گلی و ناهموار است و هر چه مردم محل تلاش کردند این راه بهسازی شود کسی به دادمان نرسید.

وی با اشاره به اینکه در طول این ۴٠ سال گذشته واقعا در سختی و رنج و عذاب زندگی کرده ام و از هیچ امکانات و حتی شغل سهمیه ای استفاده نکرده ام افزود: ولی عاجزانه از مسئولین خواسته ام برای دل خانواده این شهید و یگانه فرزندش دستور دهند تا از طرف کمیته تفحص شهدا پیکر و قبر شهید و مادرش را که سال هاست غریبانه در آن محل مدفون هستند به جای دیگری انتقال دهند تا بتوانیم بعد از مدت ها به راحتی به زیارت این شهید برویم.

شمسی، کم توجهی و بایگانی کردن درخواست خانواده شهید را در شان مسئولان انقلابی ندانست و اظهار کرد: در این سال ها رونوشت درخواست خود را به همه نهادها و ارگان های مرتبط ارسال کرده ایم و در انتظار جواب همیشه مانده ایم و آخرین درخواست را من و همسرم در تاریخ ۲۷بهمن۱۴۰۰ نوشتیم و به نهادها و سازمان هایی که فکرمان می رسید شاید به آن توجه کنند، ارسال کردیم.

«فریده» و حسرتی که بر دلش مانده/کاش پدرم در مناطق جنگی جا مانده بود

وی با بیان اینکه، مزار پدرم خراب نشده ولی ما سنگ قبر پدرم را که خیلی خراب شده بود عوض کردیم اما در حال حاضر بخاطر اینکه جاده ها تبدیل به خرابه شده اند و مانند یک سراشیبی تند است نمی شود به راحتی به آن مکان رفت و آمد کرد، گفت: سال هاست نه در ماه محرم نه هیچ مراسمی گذر اهالی به سر مزار پدرم نمی‌خورد تا به اندازه  یک فاتحه خواندن دلم خوش باشد.

شمسی ادامه داد: گاهی با خودم می گویم اصلا پدر من نه، آیا این اتفاق برای هر شهید دیگری هم افتاده بود اوضاع همین بود! مگر این  شهید همین ملت و همین مملکت نیست؟!!! یک زمانی جانش را بخاطر ما و مردم کشورش داد. با اینکه میدانست همسرش با یک فرزند چند ماهه تنها می ماند….

وی با اشاره به اینکه پدرم سه برادر و شش خواهر بودند و خودش سومین فرزند خانواده بود، می گوید: از زبان مادر و خانواده پدریم شنیده ام که پدرم ۱۹ ساله بود و من تازه بدنیا آمده بودم، کسی هم به دنبالش نیامده بود، پس می توانست سربازی نرود ولی خودش دوست داشت برود و رفت.

فریده تعریف می کند: به گفته مادر و عمه هایم پدرم سوغاتی که از خدمت سربازی برای یگانه دخترش آورده بود یک پیراهن چین چین زیبا بود که وقتی تنم می‌کرد ذوق زده شده بود… حالا انگار دلم تنگ ذوق کردن پدرم است.

وی ادامه داد: در آخرین دیدار خانواده با شهید، بارش بسیار شدید برف و کولاک بود و پدر هنوز مرخصی اش تمام نشده بود که آماده شد و با لباس سربازی حرکت کرد و ساعت ها به صورت پیاده و مدتی هم با تراکتور خود را به شهر و جایی که جاده باز بود رساند تا به موقع به عملیات محل خدمتش برسد….

«فریده» و حسرتی که بر دلش مانده/کاش پدرم در مناطق جنگی جا مانده بود

دختر شهید شمسی ادامه می دهد: حدود سه سال پیش با اصرار و پیگیری های زیاد از طرف داماد شهید، مسئولین فرمانداری شهرستان سیاهکل و چند نفر هم از لاهیجان به منزل شهید در روستای پیشکلیجان دعوت شدند تا بخاطر مشکلات راه و جاده چاره ای اندیشیده شود، همگی ناهار مهمان خانواده شهید بودند و تصمیم گرفتند بعد از پذیرایی برای بازرسی و بازدید و خواندن فاتحه بر سر مزار پدرم بروند که متاسفانه تا نیمی از راه را نرفته بودند که نتوانستند ادامه دهند و از دور فاتحه ای خواندند و یک عکس دسته جمعی یادگاری گرفتند و برگشتند و تاکنون دیگر پشت سرشان را هم نگاه نکردند، حتی به خودشان زحمت ندادند تا مثل ما که سختی راه را می کشیم، تا پایین مزار بروند و یکبار تجربه کنند…

وی بیان کرد: قبلا در کارگروه استانداری، بنیاد مسکن و بنیاد شهید برای جاده و دسترسی به مزار شهید نظر کارشناسان خبره را پرسیده بودند که کارشناس بنیاد مسکن جواب منفی داده بوده چون هزینه بسیار سنگین و غیر ممکن است.

«فریده» و حسرتی که بر دلش مانده/کاش پدرم در مناطق جنگی جا مانده بود

دلم درد می گیرد، حرف هایی که می زند از جنس اهمیت ندادن است، مسئولیت و وظیفه ای که پشت گوش می اندازند. راهی که این شهید و دیگر شهدا رفتند و خاکریزهایی که کنار زدند تا به دل دشمن برسند، پل های شناوری ساختند که کسی گمان نمی کرد با کمترین امکانات بتوان چنین مهندسی انجام داد، معبرهایی را باز کردند که همرزمانشان بتوانند بی‌خطر به عملیات ها برسند و… اما حالا ما برای شهدا چه کرده ایم، مگر نه اینکه مقام معظم رهبری فرمودند «شهدا این هدیه‌ی الهی را آسان و رایگان به‌دست نیاوردند؛ به قیمت مجاهدت به‌دست آوردند؛ در راه خدا جهاد کردند، از خودشان گذشتند و خدا این هدیه را به آنها داد»
مگر نه اینکه «مساله‌ى شهید و ایثارگرى، موتور حرکت جامعه است» و «بزرگداشت شهدا برای آینده‌ی این کشور، حیاتی و ضروری است».

مگر نه اینکه آیت الله «مکارم» فرمودند: «شهدا، نظام اسلامی را عزت بخشیدند و باعث استقلال و آرامش این نظام مقدس شدند» و «خدمت به خانواده شهدا مهم ترین عبادات است و ذخیره یوم المعاد به حساب می آید» و هزاران جمله دیگر در تکریم خانواده شهدا از علما و مسئولین داریم که نمی دانم چگونه قرار است به آنها توجه شود…

شمسی در ادامه با اشاره به اینکه بالاخره اجازه انتقال شهید را به ما دادند ولی انتقال مادر شهید را خیر، گفت: خانواده شهید از این موضوع ناراحت هستند، خصوصا من که علاقه شدیدی به مادر بزرگم داشتم، مادر شهید وصیت کرده بود که بعد از مرگم مرا کنار پسرم دفن کنید و با وجود اینکه راه ناهموار بود پس از مرگ، در تاریکی شب به پایین محل بردیمش تا در کنار پسرش آرام بگیرد حالا چطور پسرش را به بالای محل انتقال دهند و مادر آنجا تنها بماند؟

«فریده» و حسرتی که بر دلش مانده/کاش پدرم در مناطق جنگی جا مانده بود

وی ادامه داد: چند بار از دفتر سرلشکر «باقری» با ما تماس گرفتند که با انتقال شهید موافقت شده ولی بخاطر مادر همگی خانواده مانده اند که چه کنند.
 
فریده گلایه می کند و می گوید: کاش پدرم در مناطق جنگی جا مانده بود و الان تفحص می شد تا جای بهتری دفنش می کردند، الان هم این حس را دارم که پدرم در مناطق جنگی و دور افتاده جا مانده است.

شمسی با گلایه از پیگیری نکردن مسئولین امر از درخواست خانواده اش بیان کرد: از آنجایی که چندسال پیش هم به همه ارگان ها نامه زده بودیم ولی توجه ای نکردند در آخرین نامه ای که ارسال کردیم تلفنی به ما از بیت رهبری جواب دادند که سرلشکر «باقری» تایید کرده اند تا مزار پدرم را جابجا کنند، گرچه هنوز وقتش را مشخص نکردند.

وی گفت: حالا همه دستپاچه شده اند و تقریبا هر دو روز یکبار می روند محل را می بینند و می گویند که می خواهیم بازسازی جاده را شروع کنیم در حالی که حالا ما مصمم شده ایم به جابجایی مزار، آنها این همه مدت کجا بودند که الان وقتی دیده اند موضوع از مقام بالا پیگیری و جدی شده است، آمده اند برای ساخت جاده پا پیش گذاشته اند، آنهم جاده ای که ماشین رو نیست و فقط در حد عبور افراد  قرار است باشد…

«فریده» و حسرتی که بر دلش مانده/کاش پدرم در مناطق جنگی جا مانده بود

 

حرف هایی که از خاطرات نداشته اش با پدر دارد، تلخ و شیرین است، درخواستش به حق است و حسرتش را شاید فقط کسی که بابا ندارد، بفهمد. به راه های ناهموار و خرابی وضعیتی که می توانست خیلی سال پیش به آن توجه کرد نگاه می کنم، به اینکه باشی و مزارت پیدا باشد و اما دسترسی به آن سخت و دشوار باشد فکر می کنم. به اینکه پدر پیرت در حسرت نوازش مزارت باشد و همسرش می توانست مزار را به عنوان خلوتگاهی برای درد و دل کردن و حرف های نگفته اش داشته باشد و دختر دختر دختر…. و  کسی چه می داند این دختر چه لحظات و ساعاتی را می خواسته و نتوانسته با پدر بگذراند و مانند نداشتن آغوشش، همین مزار هم برایش حسرت شده است…

کاش جواب سال ها مطالبه گریشان را یکی پیدا می شد که بدهد، کاش حرفی، راه حلی، پیشنهادی، کمکی برای هموار شدن این حسرت ناهموار برایشان انجام می دادند و این دغدغه را که می شد از بین برد این همه سال بی تفاوت رها نمی کردند.
مباد روزی که شرمنده شهدا باشیم.