یه گزارش آوای رشت، استان ما به جنگل های سر سبز و زیبا ، سواحل طولانی، برنج و چای و ابریشم و زیتون و … زنده است. بطوری که اگر این نعمت های خداداد را از استان بگیرند، چیز قابل توجهی باقی نمی ماند که مردم ما به آن تکیه کنند. متأسفانه برای سواحل کار […]

یه گزارش آوای رشت، استان ما به جنگل های سر سبز و زیبا ، سواحل طولانی، برنج و چای و ابریشم و زیتون و … زنده است. بطوری که اگر این نعمت های خداداد را از استان بگیرند، چیز قابل توجهی باقی نمی ماند که مردم ما به آن تکیه کنند. متأسفانه برای سواحل کار مهمی انجام نشده و نتوانسته ایم از آن بهره برداری اقتصادی کنیم، صنعت ابریشم تقریباً به صورت کامل از بین رفته و اینک جز نامی از زیتون گیلان باقی نمانده و اگر همچنان کار مهمی انجام نشود باید منتظر باشیم پایگاه زیتون از رودبار گیلان به طارم زنجان منتقل شود، وضع چای هم که خیلی معلوم نیست، پس می ماند برنج و جنگل … به راستی برای حفظ این دو رکن اصلی اقتصاد گیلان کاری در خور انجام خواهد شد ؟
در راستای همین نگرانی ها یادداشت زیر از طرف یکی از دوستداران جنگل ارسال گردیده که توجه خوانندگان محترم را به مطالعه آن جلب می کنیم و امیدواریم مسئولین ذیربط در انجام وظایف خود هوشمندانه تر عمل کرده و از نگاه جزیره ای در خدمات رسانی به جامعه اجتناب نمایند.

مدتها بود طرف روستای مادربزرگم نرفته بودم؛ روستایی سرسبز در دامنه ی کوهی پوشیده از جنگل. سر صبح که تلفنی با مادربزرگ صحبت می کردم تا به او بگویم آنروز به شمال خواهم آمد، به من خبر داد تازه جاده ی روستایمان را آسفالت کرده اند. از این بابت کلی ذوق زده بود. برای من هم جالب بود، می خواستم ببینم روستا چه شکلی شده است. بنظرم یک جاده ی آسفالته  زیر سایه ی درختان انبوهی که دوسوی جاده را پوشانده اند جذاب می آمد.
زمانیکه به فومن رسیدم حالم گرفته شد. نمی دانم گذرتان به فومن خورده یا نه، اگر خورده حتماً درختان چنار بزرگی که دو سوی خیابانهای شهر قد برافراشته اند را دیده اید، سعی کنید خوب خاطره یشان را در ذهن تان تقویت کنید چراکه از این پس دیگر آنها را-حداقل به شکل سابق شان-  نخواهید دید. همه ی درختان از وسط نصف شده بودند! از راننده تاکسی پرسیدم: «چرا درختا رو اینجوری کردن!؟» رو به من کرد و با لحنی آرام پاسخ داد: «خدا خیرشون بده، خیلی خطرناک بودن، یه وقت می اُفتادن زن و بچه ی مردم رو زیر میگرفتن»؛ در همین حین ناگهان حواسش به روبرو متوجه خانمی که با کودکی در آغوش داشت از وسط خیابان میگذشت شد و زد روی ترمُز. این بار لحنش خیلی آرام نبود: «هو خانم!… ماشین به این گندگی رو نمیبینی!!»
جلوتر قبل از اینکه به روستای مادربزرگ برسم، از تاکسی پیاده شدم؛ میخواستم مسیر زیبا و سرسبز تا روستایمان را قدم بزنم. براستی که بهار اینجا غوغا می کند. بنظرم رسید درختان سرسبزتر از سال گذشته اند و آنقدر صدای آواز پرندگان بلند است که نزدیک است سرسام بگیرم. بودن در اینهمه زیبایی تلخیِ خاطره ی چنارهای نصفه ی شهر را کاهش می داد. در همین حال و هوا داشتم با طبیعت حال می کردم که رسیدم به جاده ی روستایمان.
چشمتان روز بد نبیند! صد رحمت به درختانِ نصفه نیمه ی فومن! اینجا در دو سوی جاده ی تازه آسفالت شده ی روستا اصلاً خبری از درخت نبود. حدوداً ده متری به جلو رفتم. آنطور که شمردم در همین ده متر بیش از چهل اصله درخت قطع شده بودند. اینکه چقدر از عمر آن درختان می گذشت را نمی دانم، از وقتی که خیلی کوچک بودم آنها را به تنومندی آخرین باری که دیده بودمشان بیاد دارم. هر قدر جلوتر می رفتم پاهایم سست  تر می شد و ابعاد وسیع تری از فاجعه در برابر دیدگانم نمایان می گشت. طولِ کل جاده ای که آسفالت شده بود و دو روستا را به هم وصل می کرد سه کیلومتری می شد، تقریباً همه ی مسیر هم پوشیده از درخت بود و این داستان برای تک تکِ درختان این مسیر تکرار شده بود. خواستم برگردم کرج، اما از آنجایی که مادربزرگم صبح تلفنی گفته بود ناهار فسنجان درست خواهدکرد، گفتم پیرزن زحمت کشیده از بازگشت صرفنظر کردم.
از قرار معلوم برای آسفالت میبایستی جاده عریض تر می شد. قرار شد کارگران برای اینکه راحت تر کار کنند شاخه هایی که روبه جاده بوده را هرس کنند، ولی خب از آنجایی که این کار زمانبر بوده و قیمت چوب هم در بازار بدک نیست، چنین سرنوشتی برای درختان روستا رقم خورده است.
شب جایتان خالی شامی داشتیم. ماهیتابه را تصاحب کرده بودم و مثل قحطی زده ها چارلُپی می خوردم که حواسم رفت به اخبار اُستانیِ تلوزیون: «…قدردانیِ مردم فومنات از مسئولین بخاطر اصلاح درختان شهر فومن و آسفالت چندین روستا…»

نویسنده: آوای رشت