وقتی مسافری ، مقصدش آسمان باشد ، تو رَدِّپایش را در باران وُ دریا ، چه می جویی ؟ نشانی اش را ، از کوه وُ جنگل وُ‌ صحرا ، چه می پرسی؟ اصلاً این زمینِ گیج وُ گنگ وُ گرفتارِ روزمرگی ها که سری پرُ مشغله از هیاهو برای هیچ و پوچ دارد ، […]

وقتی مسافری ، مقصدش آسمان باشد ، تو رَدِّپایش را در باران وُ دریا ، چه می جویی ؟ نشانی اش را ، از کوه وُ جنگل وُ‌ صحرا ، چه می پرسی؟ اصلاً این زمینِ گیج وُ گنگ وُ گرفتارِ روزمرگی ها که سری پرُ مشغله از هیاهو برای هیچ و پوچ دارد ، کجا فرصت می کند ، که رَدِّ پاها را بر جاده ببیند وُ به خاطر بسپارد.

اگر تو را دلی با شقایق هاست اگر لاله ی وجودِ‌ تو را هم با داغ زاده اند.

اگر تو را هم چشمانی است که شب های پُرفیض دعا را، به شعله ی بلندَ ‌آه سحر، پیوند میزند، با من بیا تا از ستارگانِ درخشنده، نشان آن مسافرانی را بپرسیم که تنها در یک لحظه، در یک دم، در یک پلک بر هم نهادن،‌ به کهکشان، رسیدند و از آن هم برگذشتند.

یک شیخی، عالمی، اهل دلی، اهل فضلی، سالیانی را بر سرِ این مقصود می گذارد که شاید عنایتی ببیند و گوشه ی چشمی به او نشان داده شود، اما این مسافرِ یگانه ی خاکی پوش، این فانوسقه ی عشق بر کمر بسته، این تفنگِ معرفت وُ غیرت وُ همت در دست گرفته، تنها وَ تنها وَ تنها . . .

در یک آن، در یک دم  در یک لحظه  برگزیده ی خداوند می گردد، و بر بالِ فرشتگان، به رفیع ترین سرزمینِ آسمان سفر می کند وُ مقیم ولایتِ عشقِ الهی
می گردد. باری مقامِ شهید وُ شُهدا اینچنین است.

حالا کدام واژه، کدام قصه،‌کدام غزل، کدام قصیده، کدام تصویر وُ تعبیر وُ تأویل، جسارت آنرا دارد که تنها حرفِ اوّل نامِ هرشهید را، به مدح وُ وصف وُ تفسیر بنشیند؟ تو اگر می خواهی بدانی شهید کیست؟ از کجا می آید وُ به کجا می رود ؛ تو اگر می خواهی رمزی از رازِ این سیاحانِ هفت اقلیمِ آسمان بشنوی ، که چگونه به فتحِ ستارگان وُ کهکشان های نامکشوف می روند، دلت را، جانت را،‌ نفس هایت را، لحظه هایت را کربلایی کن .

از سرور وُ سالارِ این شهدا مددی بگیر، وَ‌ پای در راه نِه، که اگر لایق باشی وُ‌ ذره ای از غبارِ خاکِ شلمچه وُ فَکه وُ مجنون وُ‌ . . . به مشامِ جانِ تو برسد، از مسافرانِ گمنامِ این کاروانِ بهشتی خواهی بود. که هنوز بانگِ جرس های دعوت گرِ آن ، از هر جای این خاک، که در ظلماتِ کفر وُ‌ ستم ، فرومانده باشد، به گوش می رسد.

از شهدای ای انقلابِ اسلامی، تا شهدای هشت سال دفاع مقدس، وَ‌ از شهدای فناوری هسته ای، تا شهدای مدافع حَرَم ، فاصله فقط یک بال زدن است.

اینان پروانگانِ شوریده وَ سرازپا نشناسِ جان بر کفی بودند وُ هستند، که شجره ی طیبه ی شان، آن سلسله ی جاوادنه ای است که تا ظهورِ حضرت موعود، دقیقه ای منقطع نمی گردد .

آری این باران ، تا آسمان باقی ست ، خواهد بارید تا جان وُ‌ جهان وُ‌ هرچه در آن هست را ، به گُل افشان ترین بهاران ،‌گره بزند ؛ وَ خواهد زد . . .

نویسنده: سید رضا سید دانش