ساعت ۷ صبح روز پنج شنبه …. صدای زیارت عاشورا در ساختمان می پیچد … چایی در میان کسبه و کارکنان در حال پخش است … بوی نشتی به شمام می رسد، چراغ روشن می شود و ناگهان انفجار پس از چند ساعت ساختمان ۱۷ طبقه در بهت و ناباوری هزاران نفر فروریخت … صورتهای […]

ساعت ۷ صبح روز پنج شنبه …. صدای زیارت عاشورا در ساختمان می پیچد … چایی در میان کسبه و کارکنان در حال پخش است … بوی نشتی به شمام می رسد، چراغ روشن می شود و ناگهان انفجار

پس از چند ساعت ساختمان ۱۷ طبقه در بهت و ناباوری هزاران نفر فروریخت … صورتهای سیاه، خاک خورده و سوخته مردان با غیرت سرزمینم یک به یک بیرون می آید … یکی نفسش گرفته … دو زانو به زمین مینشیند و فقط اشک می ریزد … از رفیق می گوید که زیر آوار مانده … همدیگر را بغل می کنند و فریاد میکشند … فریادی از درد و غم چیزی که دیدند! … صدای زجه یک مادر، یک همسر کمی آنطرف تر در خیابان می پیچد.

در ساعت های اولیه چند نفرتان از زیر تلی از خاک و خاکستر پیام دادید … “زنده ایم، حالمان خوب است” … اما شاید نمیدانستی که چه آواری بر سرت خراب شده؟! … نمیدانستی و نمیدیدی عمق فاجعه را؟! …. ای کاش روزنه‌ای باز شود تا راحت تر نفس بکشی … تلفن همراهت رو به خاموشی ست… خدا می داند آن ثانیه ها به تو چه گذشت؟ رفیقت به گوشه دیوار تکیه داده، اشک میریزد … دیگری بر روی یکی از جرثقیل های عظیم الجثه نماز می خواند … چه می داند، شاید همین جرثقیل آوار را از جسم خسته ات بردارد!

غروب پلاسکو … آمارها از مفقود بودن ۲۰ آتش نشان خبر می دهد… همه از راه نفوذ حرف می زنند… مسولان و امدادگران همچنان امید دارند … اما شعله ها درعین ناباوری دوباره زبانه می کشد … اخبار ضد و نقیض است … می گویند تونل زدیم، داریم نزدیک می شویم و تنها یک متر مانده اما دقایقی بعد همه ناامید می شدند … نازدردانه ای درخانه انتظار پدر را می کشد، نمی داند امشب آخرین ماموریت پدر قهرمانش است … و حالا دی ماه ۹۵ در تقویم پایتخت، کم کم رو به سیاهی می رود

صبح روز شنبه … مردم سرزمینم برای زنده ماندنت “امن یجیب” می خوانند … آفتاب طلوع نکرده، تسبیح به دست آرام خودش را به محل حادثه می رساند … مادر است دیگر! … چشم انتظار پسر قهرمانش … اما نمی داند حتی اگر زیر این همه آوار به امید دیدنش هم زنده باشی، اما این شعله های آتش و دود دیگر امانت نمی دهد … نفسی نمی ماند! اما کسی شاید نداند که این غیرت و شرافت تو بود که میان شعله های آتش زبانه می کشید!

ثانیه ها روز دوم کندتر و سخت تر می گذرد … دیگر امیدی نیست .. از شب قبل پیام تسلیت ها روانه سایت ها و خبرگزاری ها شده اما هنوز خیلی ها باور نکردند … اما حالا دیگر رشته امیدها، پاره شده … دیگر امکان زنده بودنت، محال است… قهرمان سرزمینم “شهادتت مبارک” … تو قربانی سو مدیریت ها شدی اما قهرمانانه جنگیدی.

 

نویسنده: مهتاب چابک