اپیزود اول: حضور اشتباهی! با کمی تاخیر به سر قرار میرسم. خوشبختانه طرف مقابلم هنوز نیامده و این تاخیر چند دقیقه ای را به راحتی از او پنهان خواهم کرد! همچون هر فرد منتظری، موبایلم را بیرون می آورم و در حالی که بر صندلی راحت رستوران لم داده ام، با خواندن سریع اخبار روز […]

اپیزود اول: حضور اشتباهی!

با کمی تاخیر به سر قرار میرسم. خوشبختانه طرف مقابلم هنوز نیامده و این تاخیر چند دقیقه ای را به راحتی از او پنهان خواهم کرد! همچون هر فرد منتظری، موبایلم را بیرون می آورم و در حالی که بر صندلی راحت رستوران لم داده ام، با خواندن سریع اخبار روز در یکی دو سایت محلی و کشوری، آبی بر آتش کنجکاوی ام میریزم. چقدر آشناست! همان صدایی که به گوشم می خورد! صدایی که به طرز شگفت آوری مبهم است و غیرقابل فهم. اصلا مشخص است که گوینده تلاش می کند زمزمه اش با طرف مقابل برای سایرین قابل فهم نباشد. با این حال، صدا را که نمی توان تغییر داد. چه آهسته و چه بلند، صدا همان صدا است و برای من آشنا! بر می گردم تا منبعش را شناسایی کنم. دو سه میز بیشتر با من فاصله ندارد اما آن قدر گرم صحبت است که اصلا متوجه حضورم نشده. این را به حساب دومین خوش شانسی پیاپی خودم می گذارم. اولی همان دیرآمدن طرف مقابلم بود! گوش هایم را تیز می کنم تا از این همنشینی دورادور و غیرمنتظره، کمال بهره را ببرم. بالاخره این برای یک خبرنگار بهترین فرصت است. نتیجه تلاشم اما چندان رضایت بخش نیست. حس کنجکاوی ام به شدت تحریک شده و راهی هم برای ارضایش پیدا نمی کنم. شاید اگر مرا می دیدند، صحبت شان را قطع می کردند یا حداقل بحث آب و هوا را به میان می کشیدند. راستی، مدت هاست که دیگر روزنامه نمی خوانم! 

اپیزود دوم: خوش شانسی به طعم قلیان!

چقدر خوش شانسم. وقتی یکی از پرسنل رستوران برای گرفتن سفارش آمد، ناخودآگاه وقفه ای در آن مخفی کاری آزاردهنده به وجود آمد. چندکلمه ای را به وضوح شنیدم. گویا یکی، متاعی برای فروش داشت و دیگری شوق و اشتیاق وصف ناپذیری برای خرید. مجلس، مجلس چانه زنی بود! فروشنده تضمین می کرد که خریدار برنده این معامله خواهد بود. خریدار اما حال و روزش تعریفی نداشت. هر می خواست و هم نمی خواست. هم می خواست بخرد و هم نمی خواست بهای گزافش را بپردازد. بالاخره خواستن بر نخواستن غلبه کرد و جواب بله را داد. البته به یک شرط! بخشی از ایفای تعهدات باید بماند برای بعد! فروشنده نه از روی میل، اما قبول کرد. سفارش شان هم رسید. قلیان سفارش داده بودند! 

اپیزود سوم: معامله مشمئزکننده!

هنوز طرف مقابلم نیامده. شیرین ترین انتظاری بود که می کشیدمش. صدای قل قل قلیان که آمد، نفر سوم هم به جمع شان اضافه شد. فهمیدم منتظر بوده تا خریدار و فروشنده با هم به تفاهم اولیه برسند. دیگر نمی شنیدم اما می توانستم حدس بزنم. صحبت از رشت بود! می خواستند کرسی شهرداری رشت را معامله کنند! با تمام عظمتش! با آن تاریخ گزانبها و پرافتخارش! با سبزه میدان و میدان شهرداری اش! با مسجد صفی و ساعری سازانش! باور کنید یا نه، داشتند رشت را معامله می کردند و بر سر کرسی شهرداری اش چانه می زدند. مشمئز کننده ترین معامله! صدای کم رمق اما دلنشین به گوش می رسید.

در روح و جان من میمانی؛ ای وطن
به زیر پا فتد آن دلی؛ که بهر تو نلرزد!
شرح این عاشقی…
ننشیند در سخن؛ که بهر عشق والای تو همه جهان نیارزد!

اپیزود چهارم: از مشتی گری تا ضعیف کُشی

بغضش گلویم را می فشارد و غمش بر دلم سنگینی می کند. مردد شده ام. بنویسم آن چه که دیدم و شنیدم یا نه؟ اصلا مگر نوشتن من چه چیزی را عوض می کند؟ جز اینکه یکی دو اتهام نشراکاذیب و تهمت و افترا به پشتم ببندند و راهی دادگاهم کنند! گیرم که همه هم باور کردند آن چه که من دیدم و شنیدم. معامله شان که بهم نمی خورد! فقط دفعه بعد بیشتر حواس شان را جمع می کنند. آن نفر سوم، همانی که بعد به جمع شان اضافه شد. ید طولایی در شکایت از خبرنگاران دارد. یکی از همکاران تعریف می کرد که چگونه در محضر دادگاه و خطاب به قاضی، خود را رشتی مشتی لقب داده است! آخر مشتی گری چه سنخیتی با شکایت از یکی دو خبرنگار دارد؟! اصلا لوطی، با مرام، داداش، مشتی هیچ می دانی تو ویلاهایت را می شماری و ما واویلا هایمان را! تو کجا و ما کجا! گیرم که محکوم مان هم کردی، با وجدان خودت چه می کنی؟ تو که میدانی من چه دیدم و شنیدم، پس دیگر این سالوس بازی ها چیست؟ 

صدا هم چنان کم رمق اما زیبا و دلنشین است:

ای عشق سوزان! ای شیرین ترین رویای من
تو بمان؛ در دل و جان…
ای ایران ایران!
گلزارِ سبزت؛ دور از تاراج خزان جور زمان
ای مهرِ رخشان…
ای روشنگر دنیای من به جهان؛ تو بمان

اپیزود پنجم: مرد تنهای شب!

پله های هتل را یکی به دو می کند. می خواهد به عادت چند شب گذشته، رشت گردی های شبانه اش را شروع کند. اوضاع و احوال برخی محلات را شنیده و حالا می خواهد ببیند. بالاخره شنیدن کی بُوَد مانند دیدن. به لابی که می رسد خوش و بشی با پرسنلی که حالا دوستانش هم شده اند، می کند و با لبخندی صمیمانه، سوار بر اتوموبیل راهی محله ای می شود که گفته می شود مدت هاست سیاهی از اسمش به رنگ رودخانه هایش هم نفوذ کرده. سیاه اسطلخ! مقصد امشب مردی است که از شاهرود به دعوت برخی شورانشینان راهی رشت شده تا بر کرسی شهرداری رشت تکیه بزند. مردی که نمی داند اینجا با تمام دنیا فرق دارد. به لطف برخی مسئولین، از آن تاریخ کهن و فرهنگ والا، تار و پودی نخ نما شده باقی مانده. فکر می کند که اگر خدا بخواهد و بخت یار شود، رشت را به روزهای اوجش بر می گرداند. نمی داند که اگر شهردار شود، شاید لبخندی که موقع خروج به پرسنل هتل تحویل داده، آخرین لبخندش باشد!

آن یکی در رستوران و بر سر میز معامله فاتحانه پُکی محکم تر از همیشه به سیگارش می زند و با لحنی برخاسته از غروری کاذب می پرسد: پس همه چی حله دیگه مشتی؟! 

اپیزود ششم: همه چی حل نبود!

رشت قریب به یک سال است که شهردار ندارد! هیچ کس فکرش را هم نمی کرد که روزی کرسی شهرداری رشت خریداری نداشته باشد. اینجا امنیت شغلی معنا و مفهومی ندارد. امروز می توانی بهترین باشی و فردا بدترین. امروز محبوب باشی و فردا مغضوب. گاهی یک انتصاب یا یک عدم انتصاب می تواند سرنوشت ماندنت را تغییر دهد.

روز سرنوشت ساز که فرا می رسد، شورانشینان برگه ها را به گلدان آرا می اندازند. اسمی که بیش از همه تکرار می شود، پاسخی به سوال بالا است: همه چی حل نبود!

اپیزود هفتم: از سراوان تا درمانگاه!

حاج محمدی شهردار رشت می شود. میراث دار انبوهی مشکلات به جا مانده! حکمش زودتر از آنی که انتظار می رفت از وزارت کشور صادر شد تا آقای شهردار وارد گود شود. گوی و میدان شهردار رشت از ایستگاه سراوان آغاز شد. مفهوم شهردار شدن بعد از دو تلاش ناموفق و یک سال اداره شهر با سرپرست می دانی یعنی چه؟ یعنی مشکل سی و چند ساله سراوان را ۶ ماهه حل کردن! اینجا رشت است و با تمام دنیا فرق دارد! فرقش می دانی کجاست؟ آن جاست که وقتی صدا و سیما برای تهیه گزارش به سراوان می آید، از حضورت و تمام حرف هایی که می زنی فقط یک جمله تقطیع شده را منتشر می کند! اینجا همان جایی است که دستان کبود شده ات را می بینند اما به جای اینکه بپرسند چرا این بلا بر سرت آمده می پرسند چرا آستینت را در درمانگاه بالا زده ای تا مردم کبودی ات را ببینند ای ریاکار! اینجا رشت است آقای شهردار و با تمام دنیا فرق دارد! 

اپیزود هشتم: منطق کلاهی!

سرمایه گذار آوردی که آوردی! اینکه یک زمینی همینجوری و بی استفاده یک گوشه ای افتاده باشد، مهم نیست. اما همین که قرار باشد در آن پروژه ای چندصدمیلیاردی احداث شود، سر شهرداری کلاه می رود. بگذار آن زمین همینجوری بی استفاده بماند تا سر شهرداری کلاه نرود. اصلا مگر یک کلاه بیشتر داریم؟! وقتی سر ما بی کلاه می ماند یعنی این کلاه بر سر شهرداری رفته است! منطقمان همین است! اگر میخواهی سر شهرداری کلاه نرود، نگذار در این میان سر ما بی کلاه بماند!

اپیزود نهم: یک اتفاق خوب!

سردار محمد که به رشت می آید، باید انتظار روزهای خوب را کشید. بالاخره باز شدن پای قرارگاه خاتم الانبیا(ص) به رشت، اتفاقی نیست که بتوان به سادگی از کنارش گذشت. کیست که نداند قرارگاه خاتم، تهران را تهران کرده است. اتوبان ها ساخته و پل ها احداث کرده. آن هم با دستان توانمند مهندسان ایرانی. حضور سردار محمد در رشت یعنی دیگر دوران ۴ سال انتظار برای احداث یک زیرگذر به سر آمده. یعنی رفع مشکلات رودخانه ها، یعنی باز شدن گره ترافیک. حضور فرمانده قرارگاه سازندگی خاتم‌الانبیاء یعنی آغازی بر پایان مشکلات رایج. یعنی بازگشت شهر اولین ها به روزهای اوج.

 با نگاهی فنی، قرارگاه خاتم بیشترین تعداد پروژه های بزرگ عمرانی را در کشور به اجرا رسانده و اگر تنها یک درصد فعالیت هایش در زمان تصدی قالیباف بر شهرداری تهران را در رشت اجرایی سازد، یعنی بهبود چشمگیر کیفیت زندگی مردم و خلاصی رشتوندان از معضلات چندین ساله بوی بد رودخانه و ترافیک اعصاب خردکن. 

اپیزود دهم: پایان!

اندکی پس از انعقاد تفاهم نامه با قرارگاه خاتم الانبیا(ص) و بازگشت سردار محمد، طرح سوال از شهردار رشت کلید خورد!