دیدارنخست من ومهدی درجریان پروژه روزنامه ایران بوددراستان فارس سال۸۲یا۸۳بودبه گمانم…     مهدی روپسری باپرنسیب وپرازدانش وآگاهی اجتماعی وسیاسی والبته دراوج توانایی وانرژی دیدم والبته چیزی که توجه آدموجلب میکردمهدی بود پسری با موهای سیاه… سیاهِ سیاه….زمان گذشت وبعدازسال۸۴ هردوی ما وخیلی های دیگه توغبارزمانه گم شدیم وازهم بی خبر اصلاهمدیگرو گم کردیم افسوس […]

دیدارنخست من ومهدی درجریان پروژه روزنامه ایران بوددراستان فارس سال۸۲یا۸۳بودبه گمانم…

 

مهدی جان حالا وقتِ رفتنت نبود…

 

مهدی روپسری باپرنسیب وپرازدانش وآگاهی اجتماعی وسیاسی والبته دراوج توانایی وانرژی دیدم والبته چیزی که توجه آدموجلب میکردمهدی بود پسری با موهای سیاه… سیاهِ سیاه….زمان گذشت وبعدازسال۸۴ هردوی ما وخیلی های دیگه توغبارزمانه گم شدیم وازهم بی خبر اصلاهمدیگرو گم کردیم افسوس ….چرخ دوران گذشت وچندماه پیش توی دفتراتحاد من جلسه ای داشتم که تموم شده بود ومهدی واسه یه جلسه تازه اومده بود ازکنارهم ردشدیم اما گویا روزگارکارخودشو کرده بودوما دیگه جوونهای سابق نبودیم همدیگرونشناختیم هردوتامون خیلی تغییرکرده بودیم من رفتم اتاق کناری چون یکی ازدوستان کاری بامن داشت ومیخواستیم مزاحم جلسه دوستانی که تازه اومده بودن نباشیم بعدش فکرکنم پویااومددنبالم وگفت یکی ازدوستانِ قدیمی کارِت داره گویامهدی وقتی که اومده بوداونجا سراغموگرفته بود وگفته بود ازالوندبی خبرم کجاست وبعدهمه بهش گفتن الوند همین الان ازکنارت رد شده,حالا برف روزگار روی سر مهدی نشسته بود من پسری باموهای سیاه روگم کرده بودم….لحظاتی بعدهردوغرق شادی درکنارهم بودیم وهجوم خاطره ها وبعداز اون بارها همدیگرو دیدیم….آخریش غروبِ همین امروز توورزشگاه عضدی وجشن پیروزی بود مهدی کنارم نشسته بود ونیم ساعت بعدبلندشد ورفت پیش بقیه دوستان ساعتی بعد خبرتلخ اومد بهم گفتن مهدی دیگه نیست….مهدی رفت باورش سخته وعذاب آور

ازوقتی مهدی رفته همش این شعرشاعر عرب آندلسی به ذهنم میاد که منو به یادموهای سپید شده مهدی میندازه
«سپید در آندلس رنگِ سوگواریست
و بایسته همین است
مگرنمی بینی موهای سپیدِ مرا
من سوگوارِ جوانی ام»
مانمایندگانِ نسلی هستیم که بافشاروناملایمت ازخودی وناخودی زندگی کردیم
حالا آسوده بخواب رفیق
مهدی امروز رفت نوبت منم فرداست

نویسنده: الوند رضازاده